عشق در اوج اخلاصش به ایثار رسیده است و در اوج ایثارش به قساوت !
نوشته شده توسط شب بو در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 ساعت 17:18 موضوع | لینک ثابت
در هم نگرسیتند اما سرشار از مهربانی چشم هاشان هر کدام پیاله ی پر از شراب سرخ که در کام تشنه ی چشمان هم می ریختند و کم کم بر هر دو لب لبخندی آهسته باز می شد لبریز ار محبت سیراب از دوست داشتن نه عشق دوست داشتن لحظاتی این چنین خوب و شیرین و نرم و خاموش گذشت (( دکتر شریعتی ))
نوشته شده توسط شب بو در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 ساعت 14:25 موضوع | لینک ثابت
آه که چقدر فاصله ی ما دور است فکر می کنم هیچ وقت نرسی و من در کنار این دنیا تنها بمانم و تو همیشه منظره ی من باشی و در پیش چشم های من در سینه ی چشم انداز من قبله ی نگاه من و هیچ وقت نه در کنار چشم های من هیچ وقت در این زاویه همواره تنها خواهم بود بی تو تو را خواهم دید و آن گاه چه بگویم به یک نابینا یک بیگانه یک دور دست که چه ها می بینم (( دکتر شریعتی ))
نوشته شده توسط شب بو در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 ساعت 14:22 موضوع | لینک ثابت
و آن گاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم و مرا صدفی که مرواریدم تویی و خود را اندامی که روحت منم و مرا سینه ای که دلم تویی و خود را معبدی که راهبش منم و مرا قلبی که عشقش تویی و خود را شبی که مهتابش منم و مرا قندی که شیرینی اش تویی و خود را طفلی که پدرش منم و مرا شمعی که پروانه اش تویی و خود را انتظاری که موعودش منم و مرا التهابی که آغوشش تویی و خود را هراسی که پناهش منم و مرا تنهایی که انیسش تویی و ناگهان سرت را تکان می دهی و می گویی : نه.. هیچ کدام. هیچ کدام این ها نیست چیز دیگری است یک حادثه ی دیگی و خلقت دیگری و داستان دیگری است و خدا آن را تازه آفریده است (( دکتر شریعتی ))
نوشته شده توسط شب بو در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 ساعت 14:21 موضوع | لینک ثابت
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتی او تمام کرد من شروع کردم وقتی او تمام شد من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن است مثل تنها مردن (( دکتر شریعتی ))
نوشته شده توسط شب بو در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 ساعت 14:20 موضوع | لینک ثابت
دفتر های سبز یکی از کتاب های (( دکتر علی شریعتی )) که مجموعه اشعار رونترهای شاعرانه وی است.تاکید میکنم که حتما بخونین پشیمون نمیشین اینم چندتا از اشعار دکتر که از این کتاب گلچین شده واسه دوستان عزیزم مرگ شریعتی پژوهشی درباره ی چگونگی مرگ زنده یاد دکتر علی شریعتی و ماجراهای پیرامون آن
نوشته شده توسط شب بو در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 ساعت 14:20 موضوع | لینک ثابت
جز جام می عشق خماری نپذیرم آیینه صبحیم و غباری نپذیریم بیهوده چه چینی به برم مهره بازی بازیگر عشقیم و قماری نپذیریم آزاده و رندیم و دل آگاه و نظر باز بهر دو نفس بند و حصاری نپذیریم آغوش تو شد مامن این جان پریشان در هر دو جهان حور و کناری نپذیریم با یاد تو در سوز زمستان فراقت سوگند که باغی و بهاری نپذیریم در سنجش و یکرنگی و معیار محبت ما جز محک عشق عیاری نپذیریم
نوشته شده توسط شب بو در شنبه بیستم تیر 1388 ساعت 15:27 موضوع | لینک ثابت
برای دیدنت باور نماندست هوای عاشقی در سر نماندست زبس از بی کسی فریاد کردم برای من ولی باور نمادست برای قلب تنها و غریبم نگاهی منتظر بر در نماندست به دیدارت بجز قلبی شکسته مرا جز چشم های تر نماندست چه گویم تا دلم آرام گیرد چه گویم قافیه دیگر نماندست
نوشته شده توسط شب بو در شنبه بیستم تیر 1388 ساعت 10:28 موضوع | لینک ثابت
باز هم امشب زیر لب صدایت می کنم اشک می ریزم دو چشمم را فدایت می کنم در نگاه خسته ات دنبال حرفی تازه ام هر چه می خواهی بگو من هم دعایت می کنم خسته ای طاقت نداری می روی آخر سفر طاقت اشکت ندارم پس رهایت می کنم رفته ای من مانده ام در انتهای عشق تو رفته ام قربان عکست جان به پایت می کنم
نوشته شده توسط شب بو در شنبه بیستم تیر 1388 ساعت 10:27 موضوع | لینک ثابت
دل از درد جدایی می کشد آهی و می گوید /// که تنهایی عجب دردیست داد از درد تنهایی تو نا کشیده زدل ناله ای بسوز چه دانی /// که من از این دل رسوا چه دیدم و چه شنیدم دوئی به مذهب فرمانبران عشق خطاست /// خدا یکی و محبت یکی و یار یکی یکدم قرار نیست دلم را زتاپ عشق /// در آتشم زدست دل بی قرار خویش شب هجران تو در خلوت غوغائی دل /// نپذیرم به جز از یاد رخت بار دیگر دنبال دل فتاده به هر خانه می روم /// دیوانه ام که از پی دیوانه می روم دلا عاشق شو و قطع نظر ازهر دو عالم کن /// وطن در کنج محنت گیر و جا در گوشه غم کن می رود می کشدم صبر کنم می میرم /// مصلحت چیست عزیزان بروم یا نروم از عشق من به هر سو در شهر گفتگوئیست /// من عاشق تو هستم این گفتگو ندارد مجنون نشد آرام پذیر از رخ لیلی /// دردیست جدایی که به درمان نرسیده من ذوق سوز عشق تو دانم نه مدعی /// از شمع پرس قصه زباد صبا مپرس یا رب به سوز سینه پاکان که آه ما /// جایی رسان که پاک بسوز گناه ما میان عاشقان رشک آیدم بر عزت بلبل /// که شاخ گل دهد جا بر سر خود آشیانش را ای خدا کن فرجی تا که ببینم رویش /// ای خدا مرحمتی تا که بدانم خویش یک لحظه با تو بودن و با غیر دیدنت /// با صد هزار سال جدایی برابر است نیست بالاتر از طاق آن دو ابروی بلند /// بر زبان عشقبازان تو سوگندی دگر یار بی پرده کمر بست به رسوائی ما /// ما تماشائی او خلق تماشائی ما درد غم هجر تو به هرکس که بگفتم /// از بهر هلاک من بیچاره دعا کرد
نوشته شده توسط شب بو در شنبه بیستم تیر 1388 ساعت 10:26 موضوع | لینک ثابت
تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت که در این وصف زبان دگری گویا نیست بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما غزل توست که در قولی از آن ما نیست تو چه رازی که بهر شیوه تو را می جویم تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست شب که آرام تر از پلک تو را می بندم در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست این که پیوست به هر رود که دریا باشد از تو گر موج نگیر به خدا دریا نیست من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست
نوشته شده توسط شب بو در شنبه بیستم تیر 1388 ساعت 10:25 موضوع | لینک ثابت
سلام بر دوستان همیشگی.شاید یه کم دیر گفته باشم به بزرگواریه خودتون ببخشید
تولد آقا علی (ع) و روزه مرد رو به تمام مردان تبریک میگم.
نوشته شده توسط شب بو در چهارشنبه هفدهم تیر 1388 ساعت 18:34 موضوع | لینک ثابت
فریاد و سکوت گاهی در هم می آمیزند و من حیران مانده ام که کدام یک از این دو برایم لالایی می خوانند و صدایش گوشنواز تر است ولی دیری است که دریافته ام که هر کدام از آنها آهنگ خاص خود را را دارند ((سکوت)) کلام بی کلامی است که گاهی شادی را نگاه می دارد و غم را به فریاد می سپارد و((فریاد)) دل را از غم خالی می کند تا آن را با سکوت پر کند
نوشته شده توسط شب بو در چهارشنبه هفدهم تیر 1388 ساعت 18:31 موضوع | لینک ثابت
صد آه سرد بر دل " صد زخم کهنه بر جان یک راه تار در پیش " در پشت سر بیابان دستان سرد عاشق " پاهای خسته از راه یک جسم بی اراده " یک خاطره پریشان یا ذهن گنگ و مبهم با یک زبان الکن یک قامت خمیده در زیر بار هجران با چشم های خسته در آرزوی دیدار با یک دل شکسته در انتظار جانان زندان محض باشد " دنیای بی تو بودن جایی که دیو باشد " در پشت در نگهبان
نوشته شده توسط شب بو در چهارشنبه هفدهم تیر 1388 ساعت 18:31 موضوع | لینک ثابت
حضور تو را با ترنم آهنگ و رقص پروانه ها وآواز پرندگان به شعر می کشم و هنوز در خزان من از بهار نام تو همیشه گل می روی
نوشته شده توسط شب بو در چهارشنبه هفدهم تیر 1388 ساعت 18:30 موضوع | لینک ثابت
نگو از کار کردن خسته شده ام انگیزه ای برای تلاش ندارم بگو کار پرورش مهارت ها و توانایی های خاصی است برای رسیدن به سطحی شایسته تر نگو من نمی توانم آدم مسئولیت پذیری باشم بگو آنگاه که با شیوه ای صمیمانه مشتاقانه و متعهدانه مسئولیتی می پذیرم احساس با شکوه انسانیت را تجربه می کنم نگو چرا نمی توانم خود را بشناسم به راستی من کی هستم؟ بگو شناخت کافی از خود مستلزم داشتن بصیرت نسبت به آنچه هستم وآنچه خواهم است نگو گذشته ام را همیشه با خود حمل می کنم نمی توانم آن را نادیده بگیرم بگو من به روبه رو می نگرم و انگیزه هدف ها و برنامه های دراز مدتی را برای خویش طراحی می کنم نگو بی هدفم و در پیچ و خم زندگی گم شده ام بگو من با تعیین جهت افکارم تلاشم را به سوی اهدافم هدایت می کنم نگو چه دلیلی می تواند برای زیستن توام با رنج من وجود داشته باشد؟ بگو انسان با کشش به سوی آرزو های معنادار می تواند رنج را نیز به معنی برساند نگو چه چیزی ارزش دنبال کردن دارد وقتی جهان برایم بی ارزش شده است بگو ارزشی که من دنبال می کنم وسیع و گسترده است من ارزش انسانی را در خود به حد کمال می رسانم نگو در اوج ناکامی چگونه می توان به کامیابی ها فکر کرد؟ بگو من می دانم که ناکامی یعنی آماده باش برای کامیابی باور کن
نوشته شده توسط شب بو در دوشنبه هشتم تیر 1388 ساعت 14:57 موضوع | لینک ثابت
برای دیدنت هم دم دلم را می کنی مایوس مرا از خود نمی دانی درین دنیاچه معکوس نمی دانی چقدر سخت است میان غربت و تردید نشستن گوشه عزلت مثال نوری از فانوس مرا از خویش می رانی مثال زورقی تنها نمی دانی چه دلتنگم اسیر غصه و افسوس نمی دانی چه محتاجم برای دیدنت ای دوست ولی با این غم هجران دلم را می کنم مانوس
نوشته شده توسط شب بو در دوشنبه هشتم تیر 1388 ساعت 14:57 موضوع | لینک ثابت
به قاصدک گفتم : آیا پیامم را به او می رسانی اما بادی که عاشق تر از من بود......... او را با خود برد به ستاره ها گفتم یادم را در دلش زنده کنید آنها یکصد گفتند او دیگر به آسمان هم نگاه نمی کند
نوشته شده توسط شب بو در دوشنبه هشتم تیر 1388 ساعت 14:55 موضوع | لینک ثابت
در گهواره بود که الفبای عشق را آموخت لالایی می گفت و کودکی اش را گریست و غم ها یش در صدا خلاصه می شد بار ها صمیمیت باور دست های باغبان را در حافظه گل ها رقم می زد از پرنده می گفت و از پرواز و از خدایی که همین نزدیکی هاست
نوشته شده توسط شب بو در دوشنبه هشتم تیر 1388 ساعت 14:53 موضوع | لینک ثابت
به جز کویریات کتاب هبوط دکتر شریعتی هم خیلی عالیه حتما بخونید . تو یه جمله میتونم بگم همه ی زندگی انسان رو خلاصه میکنه.یه کتاب فوق العاده
راستی از این به بعد هر دفعه که آپ میکنم یه کتاب هم معرفی میکنم ودوست داریییییییییییییییین؟
فقط به خاطر شما چون خیلی دوستون دارم ![]()
![]()
نوشته شده توسط شب بو در پنجشنبه چهارم تیر 1388 ساعت 21:10 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

دربیابان اگرصدسال ویرانه بگردی
بهترازآن است که محتاج نامردان بگرد. سلام این وبلاگ تقدیم به تمام دل شکسته های عاشقه .امیدوارم خوشتون بیاد درددل یادتون نره
فهرست اصلی
دوستان
نامه های خط خطی
دوستان ازگل بهتر
یه دل شکسته عاشقه دیگه
باران: همدم من
رنگین کمان
شعر عاشقانه-عشق تنهایی
so good to so bad
سمپاد خراب شده
بی وفا
کبوتر ایرانی
به نام تک مکانیک جاده عشق
پاییزه دلم(مدیون اشکهامی اگه فراموشم کنی)
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
دی 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
طراح قالب
POWERED BY